| |
|
پنجشنبه 18 آبان ماه سال 1385 |
|
خونه جدید! |
|
اسباب کشی اینجوریشم سخته!
http://www.parizaadkhatoon.blogfa.com
منزل جدید میبینمتون...!!!
|
|
| |
|
جمعه 12 آبان ماه سال 1385 |
|
اسبابکشی! |
سلام...
مدتی میشه که نتونستم آپدیت کنم... یک مقداری مغزم هنگولیده بود! یک مقداری نوشتههام تلخ شده! یک مقداری هم اسباب کشی بصورت ضربتی داشتم، که فوق فاجعه بود!!! کلی مطلب هست که داره توی سرم خاک میخوره... زود برمیگردم... فقط گاهی نظری هم بذارین بد نیست! حداقل مطمئن میشم تعدادی فرد زنده!!! پستها رو میخونن...! بگذریم از بعضی خانومهای گل و آقایون محترم که همیشه کامنتها یا ایمیلهای پر از مهر و محبتشون دلگرمم میکنه...
خوش باشید و سلامت |
|
| |
|
سه شنبه 2 آبان ماه سال 1385 |
|
تو، نیستی که ببینی... |

1385/4/21
تو نیستی که ببینی، چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست. چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست. چگونه جای تو در جان زندگی سبز است!
با چشــــــــمهایی باز، که گویی از وحشت دیروز دیگر هیچگاه بسته نخواهند شد، ستارگان مضحک سقف را شمارش میکنم. ستارگانی که مثل تو با طلوع خورشید بی فروغ خواهند شد...
هنوز پنجره باز است، تو از بلندی ایوان به باغ می نگری. درختها و چمنها و شمعدانی ها، به آن ترنم شیرین، به آن تبسم مهر، به آن نگاهِ پر از آفتاب می نگرند.
گوشــهای همیشه ناشنوایم، صدایت را بوضوح میشنود و لبان همیشه بسته ام، کلمات سنگینی را که بارها و بارها نوشتی، بازهم تکـــــــــــــرار میکند. دســتانم، گرمی دستهایت را میطلبد و قلبم، آرامش سالهای پیش را...
تمام گنجشکان، که در نبودن تو، مرا به بادِ ملامت گرفته اند؛ ترا به نام صدا میکنند! هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج، کنار باغچه، زیر درختها، لب حوض، درونِ آینه پاکِ آب می نگرند!
بی تو، با همین انگشتانی که بارها بوسیدی، نبودنت را ثبت کرده ام. با گلویی که بغضی به وسعت مرگ داشت، رفتنت را بی صدا فریاد زدم، انسـانیت را ثابت کردم، و از دروغ و ریا به او پناه بردم، زیرا تو خواسته بودی که من، من باشم...
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است، طنین شعر نگاه تو در ترانه من، تو نیستی که ببینی چگونه میگردد، نسیم روح تو در باغ بی جوانه من! چه نیمه شبها کز پاره های ابر سپید، به روی لوح سپهر، ترا چنانکه دلم خواسته است؛ ساخته ام. چه نیمه شبها، وقتی که ابر بازیگر، هزار چهره، به هر لحظه میکند تصویر، به چشم همزدنی، میان آنهمه صورت ترا شناخته ام!
اما نخواستی که او را عزیز بدارم، و هیچوقت هم ندانستی که او، بی تو یعنی هیچ... ندیدی که او، چگـــــــــــونه بی تو طعم تلخ تنهایی و تهمت ها را با طعم عشق به من در می آمیزد، و سالــــــــــهای نبودنت را، در سکـــــوت پر غـوغای خود، بی شکـــــوه، با امید به من می گذراند... ندیدی که گیســــــــــــــوانش، در آن دیروز دهشتناک، چگونه برف عمر را پذیرا گشتند، و شـــــــــــــانه هایش را، که زیر سنگینی بار زندگی هر روز کوچک و کوچکتر میشوند، و چشمـــــــــهایش را، که با تلنگــــــــــــری، بســـان ابرهای بهـــــــــــــــاری می بارند، و ندیدی که خیانت، چگــــــــونه او را شکست، و ریا، چگونه درد و رنجی بس ناتمام را به او هدیه کرد... تو، نبودی که ببینی...
به خواب می مانَد، تنها به خواب می ماند، چراغ، آینه، دیوار، بی تو غمگینند! تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار، به مهربانی یک دوست، از تو میگویم. تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار ، جواب میشنوم!
تو نیستی که ببینی وحشت رفتن تو، مرا از همه گـــریزان کرد، آنســان که تنهایی را، با لذتی وصف ناشــــدنی به آغــــــــــوش کشیدم، و لحظــــــــــه لحظــــــــــه عمرم را، با کلماتی پیوند زدم، تلخ تر از آن صبح شوم...
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو، به روی هر چه درین خانه است؛ غبار سربی اندوه بال گسترده است!
آنچه را که از تو یادگـــــار مانده بود، خلاصه کردم در تنفر، از ترحـــــم آنان که کودکی را یتیم دانستند، و خراشیدند جسم و جانم را...
تو نیستی که ببینی دل رمیده من، بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است!
پنجه در پنجه زندگی، گذران عمرم با جدال گذشت... جدال بخاطر او، بخاطر تو، و من... ستیز با آنان، که علــــــت و معـــــلول نیستی تو را، در بودن او دانسـتند، و سخنانشان نفس گیر و تهوع آور، لحظات وهم آلود دیروز و امروز را سخت تر میکند... تو نیستی که ببینی، پر کشیدن پیرمردی نحـیف، خمـوش، صبور، چگونه بی پناهی را میهمان دلها میکند... چگـــــــونه دوستان دیروز، تو را در من می جویند، و از این شباهتِ در ظاهـــــــر دردناک، انگشت حیرت به دهان می برند، و شگفتا! که خدای تو، سیمایت را در من تکرار کرد، تا ملکــــه عذابی شَوم، برای آنانی که مسبب گریزت شدند... امروز دوازده سال از آن روز منحوس میگذرد، و من باز هم خواهم گفت که... ای کاش هیچگاه چشمان خواب آلودم را باز نمیکردم...
غروبهای غریب، در این رواق نیاز، پرنده ساکت و غمگین، ستاره بیمارست! دو چشم خسته من، در این امید عبث، دو شمع سوخته جانِ همیشه بیدارست... تو نیستی که ببینی!!! |
|
| |
|
جمعه 31 شهریور ماه سال 1385 |
|
یادت هست... |
|
1385/4/19
آلبوم رو ورق میزنم. پر شده از لبخندها، اخمها، گریه ها، خاطرات خوب و بد، اونهایی که بودن، اونهایی که هستن، لحظه هایی که دیگه هیچوقت بر نمیگردن، پرشده از من... گذشته با سرعت از جلوی چشمهام میگذره، کودکی، سالهای درس و مدرسه، سالهای خوب با تو بودن، سالهای سختی که بی او گذشت... یادت هست، ساندویچ های سوسیســــــی رو که لابه لاش پر میشد از پفـــــک، و چیپس هایی که اگر اون سس کچاپ کذایی نبود، هیچوقت خورده نمیشدن! شیشــــــــــه های نوشـــــــابه ای که محــــــض مزاح روی سر رهگذرهایی که خدا میدونه چرا همیشه پسر بودن، خالی میشد! شاخــــــــــه های درخـــــــت مــــــو کوچیک ولی پربار همســــــــــایه که غــــــــــوره هاش، وقت گرگ و میش هـــــوای ســــــــــرد پائیزی، دســــــــــته دســــــــــته غیب میشــــــدن، و همـــــــــه لذتش به همون بی اجازه کندن و یواشــــــــکی خوردنشون بود، یا همــــــون کلاس کوچولوی ته راهـــــرو، که به زور دوازده صندلی تکــی رو با دوازده تفنگــــــدار ناآروم توی خودش جا داده بود، با بالکن دلباز و بخاریی که همیشـــــه دورش جمــــــع میشدیم برای غیبت کردن پشت سر پسر همســـــایه، رهگذر بخت برگشـــــته کوچــــــه پشتی و معلمی که پسپر مغزمون رو میسنجید... یادت هست، صدای گیتار زیر پنجره اتاق خواب رو اون شب سرد زمستونــــــی، که بیخواب شده بودیم از فرط درست کردن ستاره های طلایی درخت کریســــــــــمس، یا نگاهی دزدکــــــی رو، که پشـــــــت پنجره اتاق کار کمین کرده بود، و بیخوابیش رو وقتـــــــی تا نیمه های شب، بخاطـــــر اون بازی کذایی ماریو بیدار میموندیم، یا روزهایی رو که به بهانه آبله مــــــرغان اسیر خونه بودم، و باهم نقشه میکشیدیم برای زندگی در بیست سال آینده... یادت هست، سیب زمینی هایی رو که شفته شد، املتـــــی که از بس شیر و آب داشت ساعتها هم زدیم، یا پارک گل محمدی، و ساندویچ همبرگرهای خوشمزه خان دایی. خلوت پارک جمشــــــــیدیه، همــــــون روزی که بابت خیس بودنم از آبمیوه، شلنگ آب رو رو به اون پسرک لاغر و نحیف گرفتی، و چقدر خندیدن پیـرزن و پیـرمردهای ورزشــــکار! به این شور و نشاط ما. یادت هست، اون شب ســــــــــرد آذر ماه، میدون تجـــــــــریش، خرید کادوی تولد و آت و آشغالهایی که باعــــــث شد تقریباً بـــی پول، کنار خیابون با تاکســــــــــی چونه بزنیم، بدون اینکـــــــــه خم به ابرو بیاریم. شهربازی، با شلوغی خاص خودش، یا اون فالگیـــری که گفت من و تو همــــزمان ازدواج میکنیم، با دو دوست، و همیشه با همین صمیمیت، عین دو خواهــــر کنار هم میمونیم. ولی هیچوقت نگفت، شایدم نخواست بدونیم، که چه آسون بینمون شکرآب میشه، و من با غـــــــــرور مزخرف و احمقانه ام حتی راضی نمیشم یکبار هم که شده به حرفهات گوش بدم... به معذرت خواهی ها، یا دیدن و جواب دادن به اون نامه ها و کارتها و... یادت هست، اون روزهای گـرم تابستونـــــی، بالکن دلباز و تاب خوردنها، و آهنگ فائزه رو که زمزمه اش میکردیم با طعم گس گــــــــــــردوهای نرسیده. حال خراب من رو، اون شـــــــــــــب کذایی کنار مستربرگر، خونسردی تو و برادر گرامیم برای گــــــــــرفتن پیتزاهایی که حتی شنیدن اسمشــون حالم رو بهم میزد، تکالیف ریاضی رو، که برای من، حتـــــی از اون پیتزاها هم بدتر بودن، مثل ادبیات و زیست شناسی جانوری، برای تو... فرمولهای مزخرف فیزیک و شیمی، یا اون آزمایش گروه خونی، توی آزمایشگاه نو مدرسه، که به زور نیم ساعتی با انگشتهای دستت کلنجار رفتم، تا بتونم نیم میلیمترش رو ببرم، بلکه کمی از خون مبارکتون رو برای تعیین گروه خونیت استفاده کنم، آخــــــــــــــــرش هم جواب آزمایشهای من و تو قاطی شد، و نفهمیدیم من اُ منفی بودم یا تو... یادت هست، بابت علایق دیگران، یک شبه چهل تا از کاست هام رو بردی، حتی به زور من هم که بود، سیاوش قمیشی رو به ابی ترجیح دادی، که بتونیم باهم بخونیم... یا اون آهنگ کذایی سیاوش شمس رو، که نوشتمش توی اون دفترچه پر از شعـــــرهایی که تک تکشون رو دوست داشتیم... یادت هست، بسته نوک مداد نوکی رو که کادوی تولدم شد!!!
راستی! من یادم بود، تو یادت هست؟!! تولدت مبارک...
|
|
| |
|
جمعه 31 شهریور ماه سال 1385 |
|
ابله ترین... |

1385/4/7
بار اولیه که اونو می بینی. بی تفاوتی، سردی، مثل همیشه... اون پر از حرارت، پر از شور جوونی... شلوغه، با حرارت حرف میزنه، نگاهت میکنه، مثل مرده ساکتی، ذوب هیچکدوم از این حرکات نمیشی! میخنده، ولی جوابش یه نیمچه لبخند کج و معوج کنار لبهاتِ، که چیزی بین گریه یا پوزخندی به گذشته اس، یا این وضع مسخره، خودت هم نمیدونی... نمیفهمی چرا اینجایی، چرا موندی، چرا تحمل میکنی؟!! پاشو خودتت رو تکون بده، بجنب عمرت رفت، تو هنوز موندی، چرا اینطوری؟! چرا تو؟! چرا اون؟! حتی لبخندهای یکوری هم فراموشت میشن... اخم کردی، ابروهات جوری بهم گره خوردن که انگار باز شدنشون تا ابدالآباد طول میکشه! مثل برج زهرمار نشستی یه گوشه، لال شدی، دندونهات کلید شدن، انگار لابه لای فک و حلقومت رو با سیمان پر کردن، ذهنت چی؟ اونهم خالی شده یا شاید هم نه، پر از صداس، انگار هفتاد نفر با هم دارن حرف میزنن، رای میدن، تصمیم میگیرن، رد میکنن... هیچی یادت نمیاد، حتی یک جواب خشک و خالی به سؤالهای بی سر و ته، انگار فهمیده، از خیر حرف زدن با مجسمه ای مثل تو میگذره، گرم صحبت با بقیه اس، ولی چشمهاش روی تو قفل شدن... بزرگترین شکنجه ها و سخت ترینشون انقدر عذابت نمیدن که این نگاه مشتاق، به خودت میپیچی از درد برانداز شدن، از درد سنگینی نگاهی که خیلی خریدارانه با تمام قوا داره جنس رو میسنجه، ممکنه حتی نیم نگاهی باشه، پاک هم باشه، اگر باشه...!!! ولی برای تو زیاده، سخته، رنجت میده... هیچ جایی رو پیدا نمیکنی برای قایم شدن، شاید زیر میز، مثل زمان کودکی، پشت لباسهای توی کمد، یا بالای اون کتابخونه، هیچ جا تویی رو که دیگه الآن هستی توی خودش پنهان نمیکنه... باز هم نشسته روبروی تو، با همون نگاه لعنتی، با همون اشتیاق مهار نشدنی، با همون حرارت، حتی بیشتر از قبل! باز هم ساکتی، باز هم تو نیستی، جسمت هست، اما روحت، فکرت، اینجا نیست... رفته، ولی تو هنوز به جای خالیش زل زدی! از همه طرف نصیحت، از همه طرف حرفهای بی سر و ته، توی گوشت زمزمه میکنن: فکر کن، تصمیم بگیر، خودت رو تباه نکن، به آینده فکر کن، به خودت، به زندگیت، به اون، به خانواده، به همه کس و همه چیز... باز مات موندی به جای خالیش! به همون مبلی که تا چند دقیقه پیش سنگینی وزن اون رو تحمل میکرد، مثل اون گوسفندی که سنگینی دست قصاب و چاقوش رو با هم تحمل میکنه، مثل تو که زیر سنگینی اون چشمها خورد شدی... سرت رو مثل یه بره مطیع تکون میدی، چون از آخرش خبر داشتی، میدونستی یه روز بالاخره این لحظه میرسه که از همه چیز دل بکنی، همه چیز رو جا بذاری، مثل دلت که سالهاست جا مونده! با خودت کلنجار میری، با احساست، با منطقت، با روحت، حتی با من... احساست مغلوب میشه، مغلوب منطقت، مغلوب حرفهای بی ارزش دیگران، مغلوب نصیحتها، مغلوب سرنوشت... قبول میکنی، تقدیری رو که دیگران میخوان بنویسن، تقدیری که نقش اصلیش رو دیگه فقط جسمت داره! میپذیری، میگی به زمان نیاز داری تا عادت کنی، تا ببینی کجایی، ولی میدونی بهانه اس، یه بهانه احمقانه... بهت فرصت میدن، ولی آیا واقعاً احتیاجی هست به اینکه بفهمی چقدر اشتباه میکنی؟!!! نه، میخوای تمومش کنی، هرچه سریعتر بهتر... نه می بینی و نه می شنوی، پاهات جسمت رو مثل شیی بی مصرف دنبال خودشون میکشن، حرف میزنی، ولی اصوات مبهمی رو زمزمه میکنی که شک داری، حتی کسی چیزی ازشون فهمیده باشه، خودت رو با کار مشغول میکنی، ولی بی فایده اس، مثل رباتی که کارهاش رو از پیش تعیین کردن، ماتی، ماتِ ماتِ مات... فقط ذهنت مشغوله، پشت سر هم، بی وقفه، با شدت و حدت تمام، میشنوی که میگه: ابلهی، ابله ترین موجود روی زمین، ابله ترین عاشق دنیا، ابله ترین...
پ.ن. میگن پرنده ای هست که فقط یکبار، اونهم لابه لای خارهای یک درخت مخصوص، زیباترین آوازی رو که ممکنه، با تمام وجودش میخونه! و انقــــــدر به این کار ادامه میده و بالهاش رو بهم میزنه تا میمیره... حالا افسانه یا واقعیت، هر بار یاد این پرنده می افتم، ناخـــــــودآگاه کارش رو با آدمهایی مثل تو مقایسه میکنم. تو و امثال تو همینطــــــــورین، دقیقاً زمانی که عاشق میشین. زمانی که برای اولین و آخرین بار به عشــق واقعی میرسین، زمانی که برای همیشــــه روحتون رو با دیگری پیوند میزنین... من هم...
|
|
| |
|
جمعه 31 شهریور ماه سال 1385 |
|
شب یلدا، روز شیدا... |

1385/3/31
بچه که بودم، گذشـــــته از نوروز دو تاریخ در ســـال برام خیلی جالب بود، آخرین روز در ماه آذر و خرداد! تکلیفم با نوروز و شب یلدا که معلوم بود، اسم داشتن، ولی از هر کسی که می پرسیدم، اسم این آخرین روز خرداد یا همون بلندترین روز سال رو نمی دونست. منم که عادت داشـــــــتم برای هر ســــــــؤالم جواب منطقی بشـــــنوم، خیلی سخت بود که از خیر این قضیه بگذرم. اینکه یه بچه چهــار ـ پنج ساله ازتون بپرســـه اســـم بلندترین روز خرداد چیه و شما بعد از چند ســـال و اندی زندگـــــی هنوز ندونین توی این 365 صبح و شب به این روز وامــــــونده چی میگن، بعضی ها رو خیلی می چزونه! اون زمان هم همینطور بود... خوب یادم میاد که تا چند سال من سالی یک هفته طبق معمول از همه یکــی چند بار این سؤال کذایی رو می پرسیدم، و هر بار هم بعد از کلی ذله شدن خودم و دیگــــــــران اجباراً بی خیال قضیه می شدم، تا سال بعد... تا اینکه رفتم کلاس پنجم، و دســت بر قضا معلمی برای درس دینی و قرآن به کلاســــــمون اومـــــــد، که بر خلاف اکـــثریت مدرس های دیگه این درس تمام فکر و ذکرش تعلیمات دینی و خوندن قرآن نبود! خانم مسن یا بهتره بگم پیرزنی بود عارف مسلک و عاشق ادبیات، که عصا زنان راهــش رو به دل همه بچه ها باز کرد. بحث می کـــــرد و همه رو به حرف می کشید، و اگر این دختر بچــــــه های ده ســاله احیاناً چرت و پرتی هم راجع به مسائل دینی از دهنشون می پرید، در عوض بیرون کردن از کلاس و گزارش به دفتر، با حوصله سعی می کرد جریان رو درست حل و فصل کنه، و با توضیحاتش زمینه ای رو برای بچه فراهم کنه که در آینده طرف بی دین و ایمون درنیاد... تا مدتها می دیدم که چشمش به دهــــن منه تا لااقل یک بار هم که شـــــــده توی بحث ها شرکت کنم یا چیزی بگم که بشـــــــه راجع به اون باهام بحث کنه، چون همه می دونستن که مادر بزرگم، یعنی مادر مادرم ایرانــی نیست و دین خودش رو حفظ کرده، به همین دلیل هرکســـــــی تلاش خودش رو می کرد تا بفهمه من واقعاً کدوم طرفی هستم، یا به عبارتی اعتقادم به کدوم سمت بیشتره، اسلام یا مسیحیت... و باز برعکـــــــــــــس همه که به زور سر حرف رو باز می کردن و نمی فهمیدن این رقیبی که به رینگ بوکــس دعوتش می کنن فقط و فقط یه بچه نه سال و نیمه س، خانم معلم نازنین با صبر و حوصله تمام منتظر انفجار نهایی بود! منم شیرفهـــــم شده بودم که نباید هـــر حرفی رو هـــرجایی گفت، یا نباید هـــر سؤالی رو از هرکسی پرسید، نتیجتاً کلــــی با خودم کلنجار می رفتم که مبادا حرفی بزنم یا سؤالـی بپرســــــم که مثل قضیه اون بلندترین روز خــــــــرداد طرف رو ذله کنه، و چون کســـی قدرت جواب دادن نداره بی ربط تلقی بشه... در نهایت طبق معمول همیشه لال مونی موقتی گرفتم!!! گو اینکه اون زمان بحث اصلی کلاس آخرت، بهشت و جهنم بود و من، اگر هم می خواستم باز نمی تونستم چیزی بگم، چون اعتقادی خلاف اصول اساسی دین داشتم، ولی باز دلـم می خواست ببینم این یکی می تونه جوابی برای سؤالات عجیب و غریبم داشـــته باشــــه یا نه... اینجوری شد که یه روز وقتی ازم پرسید تو سؤالی نداری؟ بی مهابا از دهنم پرید: اسم این روز بلنده سال که تو خرداده چیه؟! شب یلدا رو میدونم، ولی اون یکی که اسم نداره چی؟!! نگاه متعجبش رو می بینم، خنده گوشه لبش رو هم همینطور، مثل صداش که توی گوشمه، که گفت: اسم داره مادر، بهش میگن روز شیدا...! هنوز دهــن خودم رو می بینم که مثل ماهی بیرون از آب وا مونده، نگاه بچه های کلاس رو که نفهمیدن چی به چیه، چشـــــــــم های خودم رو که مات مات خیره شدن به تو، و تو که با آرامـــــــش همیشگــــی خاص خودت، با اطمینان از مجاب شـــــدن من، بی هـــــراس از سؤال های بعدی با دسته اون عصای کنده کاری شده زمان قاجار بازی می کنی... بعد آروم انگار برای نوه ات قصه ای تعریف می کنی، گفتی...:
سالهای سال پیش، همون وقتها که هنوز دختر شاه پریان و شاهزاده ســــــــوار بر اسب سفید، عاشق هم نشده بودن، خدای هفت آسمون به زن و مردی بعد از سـالها تنهایی دو تا دختر داد. یکی از یکی زیباتر، اسم یکیشون رو که موهاش مثال خورشید خرمنی از طلا بود و می درخشید، شیدا گذاشتن، و دیگری رو که صورتش تلأ لو مهتاب رو داشت و لباش مثل دونه های انار شرابی رنگ، یلدا... سالها از پس هم زود گذشت. پادشاهی به سلطنت رسید که یک پسر داشت، ملک جمشید. شیدا، شیدای ملک جمشید شد، ولی عشقش رو از یلدا پنهان می کرد. تا اینکه روزی از روزها با ملک جمشید به کنار دریا رفتن تا مثل همیشه سر در گوش هم از عشقشون و روزهای آینده بگن. غافل از اینکه سرنوشت برای شیدا طور دیگه ای رقم خورده بود... شاهزاده که دست بر قضا سلامت روحی نداشت، بعد از کام دل بر گرفتن از دخترک بینوا، پنجه هاش رو دور گلوی او حلقه کرد و با قدرت فشرد... خورشید گریست، دریا به خروش اومد، ولی شیدا تاب مقاومت نداشت. چنگال های ملک جمشید راه نفسهای اون رو می بست. خورشید هم دیگه توان موندن نداشت، ساعتها از وقت غروبش گذشته بود، تا اینکه تموم شد! آخرین نفس، آخرین نگاه، و شیدا گذاشت و گذشت... پیکر رنجورش رو شاهزاده به آب انداخت، دریا آروم گرفت، خورشید هم غروب کرد. دیگه هیچکس، هیچوقت، شیدا رو ندید، ولی خاطره اون روز طولانی در خاطره ها موند. همه از اون روز، بنام روز شیدا یاد می کردن... تا اینکه بعد از ماهها، یلدای از همه جا بی خبر دل به شاهزاده باخت! اینبار ملک جمشید طعمه ای دیگه برای دریا آماده کرده بود! آخرین روز از فصل پائیز، باز هم ساحل دریا میزبان دو عاشق بود، باز هم همه چیز تکرار شد... اینبار خورشید ساعتها قبل از آسمون رخت بر بسته بود و جایش رو با مهتاب عوض کرده بود، اینبار مهتاب می گریست، دریا هم نا آروم بود، مثل قبل... تحمل یلدا تموم شد، مهتاب هم همینطور، باید جایش رو به خورشید می داد، عمر شب خیلی طولانی شده بود، یلدا رفت، مثل مهتاب، مثل شیدا، مثل خورشید... آروم گرفت مثل دریا، و پیکرش به آب سپرده شد، مثل قبل... دریا آروم گرفت، شاهزاده برای همیشه ناپدید شد، هیچکس هیچوقت یلدا رو ندید، مثل شیدا... ولی خاطره اون شب طولانی در خاطره ها موند. همه از اون شب بنام شب یلدا یاد می کردن... دیگه نه شیدایی بود و نه یلدایی... حالا چرا همه این دو روز و شب رو به جشن میگذرونن، خدا می دونه...
هنوز قیافه بچه های خواب آلود کلاس یادمه که از پایان قصه ات روترش کــرده بودن، قیافه مبهوت خودم که مونده بودم قصه رو باور کنم با جواب، یا سؤالم رو بی جواب، صورت پیر و خسته تو رو، و صدای آقا کلاغه که انگار فقط بلد بود رو اعصاب همه راه بره... هنوز بعد از اینهمه سال نمی دونم از کجا این قصه رو ساختی، حتمی مثل من بچه های زیادی رو دیده بودی، با یک سبد پر از سؤالهای بی سر و ته...!!! ولی این رو می دونم، که هر وقت آخرین روز خرداد می رسه، روی برگ تقویمم ناخودآگاه می نویسم، روز شیدا... و هرکسی هم که می پرسه چرا، این داستان رو براش میگم! باز تو با اون عصای کنده کاری شده زمان قاجار روبروم میشینی، عینکت رو روی بینیت جابجا می کنی، و با چشمهای مهربونت زل می زنی به من، و میگی...: سالهای سال پیش...
راستی، یادت هست، میگفتی نمیمونی زیاد، ولی هرکی موند، اگه قیامت رو دید، یادت کنه... یادت هست، چقدر سر اون نماز آیات، بقول خودت جون به سر شدی، تا یادمون بدی وسط نماز نپرسیم: خانم اجازه! وسط زلزله چطوری نماز آیات بخونیم؟! پس تکلیف مامان و بابامون چی میشه؟!!!
|
|
| |
|
جمعه 31 شهریور ماه سال 1385 |
|
تو، پنجره، دیوار... |
|
1385/3/29
هیچکس یادش نبود، یا شایدم بود ولی به روی خودش نمی آورد... هیچکس چیزی نگفت، یا شایدم گفت ولی وقتی که یک روز گذشته بود... هیچکس خطی ننوشت، هیچ دستی شمعی روشن نکرد، هیچ آغوشی گشوده نشد، هیچ عکسی گرفته نشد... تو بودی و تو... تو بودی و پنجره... تو بودی و دیوار... تو بودی و تنهایی... و انگار هیچکس نفهمید که بودی... هیچکس نفهمید که هستی... ولی تو باور کردی، همه بهانه ها رو... همه سختی ها رو... همه ناراحتی ها رو... همه دردها رو... انگار همیشه بودن، همیشه هستن... مثل تو که همیشه بودی، همیشه هستی... مثل بچه های پنجره روبرویی، مثل پسرک شیطون کوچه بغلی، مثل دخترک ناقلای همسایه، مثل پنجره، مثل دیوار، مثل زندگی... مثل مرگ... مثل من...
|
|
| |
|
چهارشنبه 15 شهریور ماه سال 1385 |
|
نفس بکش... |
|

1385/3/27
یادمه سالهای آخر دبیرستان خدا میدونه چه کسی، کجا و چرا به مشاور مدرسه پیشنهاد داد تا از یه روانشناس معروفی خواهش کنن یه مدتی برای مشاوره با بچه های کلاس به دبیرستان ما بیاد که اون زمان بیشتر به هتل شبیه بود تا یه دبیرستان دخترانه! در هر صورت آقای دکتری که هم اون موقع هم در حال حاظر شهرت زیادی داره قبول زحمت کردن و در هفته دو روز رو با جونورهایی مثل ما کلاس مشاوره گذاشتن... حالا بماند که جلسه اول چقدر بنده خدا اذیت شد تا بتونه با بچه ها ارتباط برقرار کنه و کرم ریختن شرهای کلاس رو ندیده بگیره، ولی از جلسه دوم به بعد ارتباطش با ما جوری شد که همه یکجورایی بهش عادت کردن و روزشماری می کردن تا بیاد و به دردودل همه برسه! منم که همیشه از بچه های ساکت و آروم کلاس بودم تا جلسه سوم ساکت و صامت فقط به حرفها گوش می کردم و ابداً حاظر نبودم توی هیچکدوم از بحث ها شرکت کنم تا اینکه کم کم یخ منم شکست و از خودم گفتم... یه روز که طبق معمول از زمین و زمان شکایت می کردم، آخر غرغرهام بهش گفتم حالا شما می گید من چکار کنم؟؟؟ خیلی خونسرد و بدون تأمل گفت: نفس بکش!!! هیچ وقت حالت اون روزم رو فراموش نمی کنم، من همیشه سعی می کنم از صورتم نشه حال درونم رو فهمید، یعنی اگر حرف یا حرکتی رو دیگران با جیغ و داد و قیافه های متعجب نگاه می کنن من اینطور نیستم، اینه که وقتی دکتر اونطوری جوابم رو داد دیگه جوری جا خوردم که ناخودآگاه با یه نگاه عاقل اندر سفیه به جناب روانشناس! گفتم این یعنی چی؟!!! که دیدم باز در کمال راحتی با یه خنده فروخورده از دیدن حالت نگاه من گفت: یعنی همین! نفس بکش...!!! بعدها خودش برام توضیح داد که معنی جمله ای که اون روز بهم گفته بود یعنی زندگی کن، از لحظاتت لذت ببر، سخت نگیر، امید داشته باش و جریان داشته باش... می گفت تو زنده ای چون نفس میکشی، پس درست نفس بکش. بذار دم و بازدمت رو خوب حس کنی اونوقت می فهمی چقدر رمز و راز توی این نفس هست، اونوقت قدر زنده بودن رو می دونی، قدر اینکه می تونی باشی، بودن رو می فهمی و برای نبودن خیلی چیزها و خیلی افراد خودت رو عذاب نمیدی... می گفت یه لحظه آدم هایی رو تصور کن که نمی تونن درست تنفس کنن، خودت رو بذار جای اونها، ببین چقدر سخته که هر لحظه فکر کنی این آخرین نفسه... بعضی از اونها بابت این نفس هر لحظه خودشون رو به مرگ نزدیک می بینن ولی تو بابت شکوه داشتن دائم از دست روزگار روزی صد بار می میری و زنده میشی... این شد که دیگه بعد از اون مدت، هر وقت هر کسی رو میبینم که پیشم دردودل میکنه یا ناشکری خدا، بی اختیار این جمله رو تکرار می کنم: نفس بکش...
من صدای نفس باغچه را می شنوم...
|
|